۱۳۹۵ تیر ۲۲, سه‌شنبه

فکر کردم با خودم؛ من از این آدم‌هایی هستم که یک شبه به خاک سیاه نشست. با حفظ سمت از دسته آدم‌هایی محسوب می‌شوم که یک شبه ره صد ساله رفت. بهرحال مطمئنم یک زندگی معمولی خیلی بهتر تمام این‌هاست.
دیشب یک لحظه افسار فکر رها شد و دیدم دارم به تمام جایزه‌ها و جشنواره‌های خارجی و پول و شهرت فکر می‌کنم. اطرافیان معتقدند فقط کمی شانس می‌خواهم تا پر بزنم و تمام این‌ها زیر بال و پرم بیاید. من چندان باور ندارم.
اما وقتی تمام این‌ها رخ دهد، آیا باز هم روزهای کشدار تابستان فحش روزگار بر صفحه وجود من خواهد بود؟ 

۱۳۹۵ تیر ۲۰, یکشنبه

سلیقه.
سلیقه.
سلیقه داشتن در هر کاری ضروری است.
انتخاب پارتنر باشد، یا لباس. کتاب باشد، یا غذا. حتا انتخاب یک جمله برای نوشتن روی یک مقوای بزرگ و بالا نگه داشتن مقوا در مراسم تشییع پیکر یک کارگردان جاودانه. 
یارو نوشته؛
«کیارستمی رفت
شجریان هست»
گه توی سلیقه تو و هرکس که عکس تو را می‌گیرد و در مدیا پخش می‌کند. بی‌سلیقه (و البته اینجا با بیشعوری هم در پیوند است) این جمله تو می‌خواهد چه چیز را نشان دهد؟ این‌که قدر شجریان را بدانیم؟ خوب آن دو هزار نفر دیگری که دارند پامال جفا می‌شوند چه؟ علیزاده چه؟ پناهی؟ سایه؟ حتا همین فرهادی که هنوز نای کار کردن دارد. خیلی‌های دیگر. الاغ چون شجریان مریض است یادش افتادی سق سیاه؟ 
بمیرید بی‌سلیقه‌ها. شما بمیرید. نه کیارستمی‌ها. بمیرید که از دست شما آسایش نداریم. یا بنر و پلاکارد اخلاقی می‌زنید در اتوبان‌ها، یا مقوای کرسی‌شعر می‌نویسید. بمیرید که جهان بی‌شما جای بهتری است.
یک مشت کم‌عقلِ بی‌شعورِ بی‌سوادِ متظاهر. همین جماعت گریان برکیارستمی نازنین را می‌گویم. خاصه شاخه مجازی‌اش. هزاران شکر که به غیر از یک تلگرام، تمامی راه‌های خلق‌الله را بسته ام. فاش می‌گویم که احمق‌ها و بی‌سوادها و رمانتیک‌های درپیت خیلی خیلی زیادند. عق  

۱۳۹۵ تیر ۱۹, شنبه

یک شیشه آب معدنی بزرگ و پاکت قرص‌هایم در دست آمدم به اتاق خواب. فکر کردم که الان می‌توانم یک دوجین از قرص‌های مختلف را ببلعم و با این معده خالی درجا خواهم مرد.
مردن...
خودکشی...
چقدر همیشه به آن فکر کرده ام. و هیچ‌وقت انجامش ندادم. جرات و عرضه‌اش نبود. نه این‌که هرکس چنین کند قهرمانی باعرضه و پرجرات است، اما درباره من فقدان جرات و عرضه مانع بزرگی بود.
سال‌هاست به مردن فکر کرده ام و این فکر کردن مدام بیش از مردن سخت بوده است.

۱۳۹۵ تیر ۱۰, پنجشنبه

واقعن از اسب افتادم. و کسی نبود که نجاتم دهد. گفتم هاه پس زیر پای سم ستوران چنین است. و اسب‌ها می‌گذشتند. رهاتر از آن‌که اشکی مانع راه‌شان شود.
پس چگونه انتقام خواهم کشید؟ از که انتقام خواهم گرفت؟ از همگان، حتا خویشتن خویش. به بی‌رحمانه‌ترین روش.